تبليغاتX
دلا دایم گدای کوی او باش
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ... گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

                     

نمای اول: کلوزآپ از صورت ترانه علیدوستی و سکوت و مکث 10 ثانیه ای! این یعنی جنگ اول قبل از صلح آخر با تماشگر سینما ! این یعنی بایست، ساکت باش، فکر کن. انگار دارم باز هم چهارشنبه سوری می بینم . و فنر چاه باز کنی که عجیب به دلم می نشیند! عین چاه زندگی که گیر کرده و آشغال گرفته! و استفراغ زن که در تمام فیلم های ایرانی یعنی حاملگی...

یادی از صادق هدایت: کنعان مصداق عینی جمله اول کتاب بوف کور صادق هدایت است:" در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد".

بروشور درد های نگو: زنی جوان که اصرار دارد از همسر مهندس و پولدارش جدا شود ولی در آستانه جدایی حامله است.زن توانسته بورس کالج تورنتو ایتالیا را بدست بیاورد ولی در این هنگام سر وکله خواهرش مینا (افسانه بایگان)پیدا می شود. برخورد این دو خواهر یعنی سرمای این فیلم، یعنی عصرمدرن یخبندان. خواهر شکست خورده با دعوا از فرودگاه وارد داستان می شود و درست زمانی که زوج جوان به اصرار مرد( محمد رضا فروتن) و برای دیدار مادرش باید به شمال بروند. درگیری لفظی دو خواهر پایان آستانه صبر انسانیت است، درست سر این دعوا می کنند که کدام بدبخت ترند.علی رضوان( بهرام رادان) عین ترانه علیدوستی می پرد توی سینما، با کلوز آپ با سکوت ،با کلی نماد و کنایه و اشاره... علی دوست زوج جوان( 10 سال با هم زندگی کردن ها!) است اما در واقع عاشق مینا بوده ولی مینا با استادش یعنی ناصر ازدواج می کند...علی تحصیل در دانشگاه معماری را ترک می کند. آشنایی آذر خواهر مینا با علی هیچ شباهتی به عشق نداردو عاشقی که ربطی به بی ربطی آن ندارد!

پلان طلایی:زوج جوان به سمت شمال می روند،مرد از مینا می خواهد  دلایل جدایش را بگوید ( تمام سینما ساکت می شود دقیقا ساکت) مینا پلان طلایی را می گوید: "می خوام  صبح که از خواب پا می شم کسی نباشه که بهش سلام کنم ، می خوام کسی منو دوس نداشته باشه ، می خوام کسی دلتنگم نشه ، می خوام منتظرم نباشه، یه وقتی چشمامو باز می کنم می بینم پیر شدم ولی هیچی برا خودم ندارم..." همه سینما خشکشان می زند.

تمام اتفاقات بد:مادر ناصردر شمال  می میرد... مرگ هم به سردی این فیلم اضافه می شود...ماشین دو زوج در راه بازگشضت با گاوی تصادف می کند ... زن به جنگل می رود وبه درختی می رسد که اتگار درخت حاجت است و صدای یا علی که در جنگل می پیچد، مینا گوشه از پارچه مانتویش را می کند و به درخت می بنددو همه جا سیاه می شود...مینا فکر می کند خواهرش می خواهد خودکشی کند. همه فیلم می خواهد این را بگوید ... خواهر اما با علی در خیابان است که ناگهان به آسمان نگاه میکند ابری را می بیند  از ماشین می پرد بیرون! مینا 12 طبقه می رود بالا تا خودکشی خواهرش راببیند اما آذر در حال آرایش است ... او عاشق شده است ... مینا می خندد و از این افکار تهی خودش... می رود پیش شوهرش می گوید می خواهم بچه ام را نگه دارم ... بمونم، می مونم.

کنعان : فیلمی پر از نما و درد بشری ، شک،تردید ، توهم ، خیال، سکوت ، مکث، سکون ... توی این فیلم آدمها ازخودشان درد می سازند. کنعان سرزمینی باستانی است در فلسطین ...همه ما قصه هجران یعقوب کنعانی را از پسرش شنیدیم ... حکایت این فیلم گم گشتگی روح بشری است از هوتیتش ... انسان مستاصل قرن 21 که غرق رفاه و آسایش است اما راهش را گم کرده ...آدمی که هرچه بیشتر بخواهد با منطقش درک کند کمتر می فهمد ... آدمی که ناتوان است از درک خودش...کنعان یعنی حکایت درد های نگو  

                                                          

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:5  توسط محمدجواد شایق 

میلاد فرخنده ثامن الائمه خورشید تابناک خراسان بر همه دلدادگان عطر حرمش مبارک باد 


                                 

از راست : مریم  لیلا و مهرنوش

خواستم از اوباما بنویسم گفتم به من چه ؟ خواستم از احمدی نژاد بگویم گفتم : به من چه؟ خواستم بنویسم چهره های ماندگار ، خداحافظی ساعی ، علی کردان ! دیدم بمباران اطلاعات شده ام از بس اخبار و تلویزیون و رادیو و روزنامه دور برم را گرفته از خودم پرت شدم بیرون! دیدم از زیباترین  فرشته ایی که در کنارم زندگی می کنند بنویسم . فرشته هایی که دو تا بال کم دارند. و وقتی می خندند مطمئن می شوم که خدا هنوز هم آدمی را دوست دارد. مهرنوش ، مریم و لیلا فرشته ای زندگی من هستند که معصومیت از دست نرفته ای دارند و دنیای کودکانه شان مرا محسور خود کرده است ...

ای کاش آدمها هرگز بزرگ نشوند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:32  توسط محمدجواد شایق  | 

                          

شاید اولین چیزی که از ریئس جمهور اخیر ایران در ذهن تداعی شود چشمهای ریز ، موهای کثیف ،ریش های نامرتب و قد کوتاه باشد . به قولی می توان گفت احمدی نژاد امیدوار کننده ترین آینده برای آدمهای زشت است و باید گفت دنیای از اعتماد به نفس و جسارت. این  مقاله می کوشد تا زوایای مختلف و منصفانه  از حواشی مدیر درجه ی دو  را بیان کند که  در عرض کمتر از4 سال از استانداری اردبیل به ریاست جمهوری رسید:

1- محمود نژاد  درست روی خطی اصلاحات کرد که عیب های اساسی جمهوری اسلامی است . به عبارتی عامیانه گند این نظام را در آورد. زمانی که خیلی از ایرانی ها دل زده از اصلاحات خاتمی پای صحبت احمدی نژاد از شبکه 2 نشسته بودنند . شاید کمتر کسی فکر می کرد احمدی نژاد روزی اعلام کند تمام سرمایه های و وام های بانکی در دست 30 نفر است. مافیای اقتصادی دقیقا عبارتی بود که انگشت اشاره را به سمت خیلی از بزرگان و سر دم داران این مملکت نشانه رفت . هاشمی رفسنجانی ، محسن رضایی، جاسبی و... لیست های که متخلسان درجه 2 را هدف قرار داد تا  صدای خیلی از گردن کلفت ها بخوابد . در هر شکل احمدی نژاد برعکس دو ریس جمهور سابق( خاتمی و رفسنجانی)بجای ماله کشیدن رویدرزها و گند کاری ها آنها را علنی کرد تا از هر سو به وی تاخته شود .

2- یکی ازمهمترین حرکات احمدی نژاد در 3 سال 5 ماه ریاست جمهوری  سهمیه بندی بنزین بود . پاشنه آشیل و آسیب پذیر ایران واردات بنزین و میل شدید مردم به استفاده این فرآورده باعث شد تا 10( حدود) سال پیش لایحه ی  در مجلس برای سهمیه بندی بنزین مصوب گردد .ترس رفسنجانی و بعد ها خاتمی  مانع این عمل شد و تنها کسی که ابایی نکرد از این طرح نیمه و ناقص احمدی نژاد بود . احمدی نژاد یک شعار داشت " هر جور با مردم رفتار کنی خواهند پذیرفت" . هر چند که قاچاق بنزین و گازوییل در مرز های ایران متوقف شد اما تورم لجام گسیخته دامن بازار ایران گرفت.

2 – احمدی نژاد را باید مرد  سیر و سفردانست . سر کشی از سی و چند استان و مصوبات بی نهایت آن یعنی خستگی نا تمام .. و دور دوم هم که پیگیری مطالبات است . منتحی این جا چند سوال مطرح می شود: اول: آیا ریس جمهور به عنوان مدیر کلان کشور حق دخالت در مدیریت های خرد را دارد؟آیا دخالت در امورشهردار و استاندار شهر و استان ها نوعی دولت محوری در همه مسائل نیست ؟ آیا دفتر ریاست جمهوری در تهران به نوعی خالی نمانده؟ احمدی نژاد با قدرت سفرهایش پیگیر می کند و یا شاید اثرات این نوع مدیریت نوعی مدیریت جهادی باشد برای تشریع امور مردم...

3- حرکت در انرژی هسته ای با غلدری در دولت چهارم نماد مقامت شد . ما که به خاطر ترس از قطعنامه ها متوقف بودیم . با تفریط احمدی نژاد حرکت ها از سر گرفته شد .هر چند سه قطعنامه بر علیه ما صادر شد ولی ایران هسته ای تثبیت شد تا روز ملی هسته ای در 20فرودین بحث روز دنیا شود . هر چند که ما هنور به قطعیت نرسیدیم

4- احمدی نژاد باکابینه ای از مدیران درجه دو آمد، وزرای احمدی نژاد  خیلی بیشتر توسط ریئس جمهور تعویض شدند تا استیضاح . اگر متکی و پور محمدی( وزیر سابق کشور) و دانش جعفری را کنار بگذاریم ... مهره های وزرات خیلی سیاه تر از مهره ای خاتمی هستند . ضعف دولت نهم دقیقا کابینه آن است( از بحث داغ کردان بگذریم به پور محمدی و دانش جعفری و فرشید برسیم با آن مسائل پشت پرده بسیار عجیب و غریب)

5-طرح های احمدی نژاد در حوزه های مختلف یا اعتراضات شدید را داشته و یا تحسین های بی کران...ا

طرح تحول اقتصادی ، فرم خانوارها ، تغییر ساعات، اعلام تعطیلات چند روزه ،افزایش حقوق کارگرها و کارمندان ،  صندوق مهر ، اهدای زمین های 99 ساله ...همه و همه باعث شد احمدی نژاد با آزمون وخطا به تئور های خود برسد.

5-اگر ضعف اقتصادی ،روابط سیاسی خارجی  نا توان، مطرح کردن هولو کاست، تندروی ها در عراق و افغانستان را نقاط سیاه کارنامه احمدی نژاد بدانیم . بی شک پیشرفت های علمی ، هسته ای شدن ، کاهش سرانه ها  مصرف، کاهش سود بانکی ، مقابله با فساد هی اجتماعی ومبارزه با رانت خوارها را باید پیشرفت دانست .

6- سرمای شدید و گرمای طاقت فرسا . بدون تردید قطعی برق و گاز محبوبیت احمدی نژاد را کاست . گرچه صدا و سیما ایران بارها مددیارحزب ریس جمهوربوده است . زمانی که تاخت و تازها به سوی احمدی نژاد شروع  شد رهبر به دفاع از دولت نهم پرداخت. باز این ذهنیت پیش می آید آیا احمدی نژاد بمانند بوش 8 سال خواهد ماند یا طومارش بسته خواهد شد...آیا احمدی نژاد که جک اس ام اس بازها و مورد تمسخر روشنفکران جامعه قرار گرفته می توانند برای آنچه اورای آورد یعنی عدالت  بجنگد... آیا احمدی نژاد مسند 4 ساله خود را حفظ خواهد کرد ... بی شک آینده دوست نهم در گرو 70 میلیون جمعیت ایران است ؟ ... ریس جمهور52 ساله ای که روزی 21 ساعت کار می کند( به گفته صفار هرندی وزیر ارشاد)...آیا احمدی نژاد برای احمدی نژاد تکرار خواهد پذیرفت و محبوبیت رنگ باخته او رنگین کمان خواهد شد ... این سوالی که تنها به دست زمان حل خواهد شد...

( این نوشته تنها منظر شخضیمی باشد و فارغ از نگرش های سیاسی راست و چپ به نگارش در آمده است.)

            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:23  توسط محمدجواد شایق  | 

                                            

پلک اول:راه را گم مي كنم ، همچون مردگان متحرك در جمعی کور وکر ولال ، دنبال روزنه مي گردم. باد مي وزد و مرا با خود مي برد . نمي توانم هضم كنم چرا اين همه آدم توي دنيا هست. نوری می تابد با هم با ناز می خوانیم:

"ای درد توام درمان ... در بستر ناکامی"                                                                    

 پلک دوم : می دوم توی گذشته، قطار اسباب بازی سوت کشان به سمتم می آید ، ریل های آرزوها زیر قطار کابوس له می شود، مشق هایم را ننوشته ام، توی آب فرو می روم، لخت و عریان ، در تبی می سوزم ، دستی بر پشتم می خورد ، یک عالمه آب بالا می آورم  و بالا می آورم:                                                                          

 "ای یاد توام مونس ... در گوشه تنهایی"                                                                      

پلک سوم : سرکلاس می خندم، دم کلاس ایستاده ام، سوار دوچرخه می خورم زمین ، سرم دو نیمه می شکند ، نامه عاشقانه می نویسم ،" همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی..."، چه شب ها که تا صبح الف ب ج د  می کنم و خواب هایی که روی  دفتر می بینم ، سر جلسه کنکور می نشینم، هول بر می دارد. کسی بامن سر جلسه می خواند:                                                                                                                                

 "وی خاطره ات پونس ... نوک تیز ته کفشم"

 پلک چهارم:افتاده ام به خر کاری... شب و روز یک کتاب ... می نویسم دوباره و دوباره... شک می کنم  بازهم تردید هایم آغاز می شود ...بازهم کاغذ ی را مچاله می کنم ... با شعر باخط با نقاشی ... با موسیقی  با حافظ با اعتیاد با مرگ ... با سینما باعشق با پول... دوستی دیرینه دارم. شدم رهبر ارکستر سمفونیک حالا همه با هم:                           

"گرگی تو، و من میشم ... جمعا به تو آویزیم"

پلک پنجم: چهره مادرم  که می گریست ... پدر بزرگم مرد ... به همین سادگی... توی قبر می خوابم ... افهم افهم ... خیس اشکم ... که می داند بر جسد خودم می گریم .. مرگ هر شب با من تا پلک پنجم می آید...  مرگ هم با من همراه با سایه شومش برایم هم هم می کند و هم آوا می شود و هو هو هو:                                                      

  "دگزاز و دیازپامیم ... جز زلفت آرامی... چون زلفت آرامم"                  

 پلک ششم:  با چشم های به اندازه گاو برايم ناز مي كند ، لبخندي بر گوشه ي لبش مي نشيند، بر خودم مي لرزم ،نمي دام بايد چه كنم، عشق 15 سانتی... توی رخت خواب خودم را خیس می کنم. چه خری هستم من ؟ می زنم زیر همه چی ؟عشق سه ماهه را می ریزم تو خلا... چادر سیاهی در شب گم می شود. باد همراه هم می خواند:

" این صندل رسوایی.... این صندل رسوایی"

 پلک هفتم : چه مستی شور انگیزی ، توی خلسه  شیرین ...  روح از بدنم کنده می شود ... خواب من هفت پلک می گذرد ... گوسفندها که هیچ وقت به 100 نمی رسند ...  توی خواب و بیدار روحم رقص کنان می زند و می خواند:       

    "یک روز به شیدایی با زلف تو آویزم ..." 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:29  توسط محمدجواد شایق 

عید سعید فطر بر مهمان های  سفره الهی و میزبان های عشق خدایی مبارک


                                        

عید فطر که هر سال با پایان یافتن رمضان برای مسلمانان عیدی بزرگ محسوب می شود به مثابه جشنی بزرگ است برای پاداش روزه داران. اما در ایران حکایتی دیگر است . به علل و عواملی . اول اینکه شاید حدود 7 یا 8 سال است که تعیین روز عید فطر اختلاف افتاده است ؟ چرا ؟ با نگاهی ساده متوجه می شویم این حکومت اسلامی غالب در جمهوری اسلامی است که وظیفه استحلال ماه و روز عید را برعهده گرفته است . حال این سوال پیش می آید که مگر رویت ماه در اولین شب از ماه قمری زمانی به مدت 5 الی 10 دقیقه بیشتر در آسمان است ؟ فرض که در کل ایران 100 هیئت برای رویت چشمی ماه بسیج شده باشند . آیا اگر هر کدام از این 100 هیات یا بیشتر فقط سعی کند تلفن را بردارد و به دفتر نهاد رهبری (متولی این امر) بگوید دیده ام یا نه چقدر زمان می برد. از ایمیل و موبایل هم بگذریم . اگر هر کدام از هیات ها کبوتر نامه بر داشته باشند آیا باید زمانی بیش از 3 یا 4 ساعت از غروب تا شب که زمان رویت ماه است زمان برد . در ایران دقیقا 10 سال هست که دیدن یک ماه شده است تمسخر چی مردم! دنیای تکنو لوژی که تلسکوپ های ناسا حفره های مریخ و مشتری را صید می کنند یا تلسکوپ هابر که کهکشان های دیگر ما سر یک ماه فکسنی که عیدی می شود در مراسم مسلمانان مانده ایم ؟ هر سال ریشه تردید ها و اختلافات زیاد و زیادتر می شود صدقه سر تحجر و نادانی علمای شیعه ؟ ساعت از 10 شب گذشته و هنوز عید فطر اعلام نشده است. باید از مقام معظم رهبری به عنوان مرجع و متولی این امر پرسید که چرا بازی با احساسات این همه روزه دار سر این مسئله ساده صورت می گیرد ؟ آبروی شیعه و اسلام شیعی که هیچ .که همین چند سال قبل بود که ساعت 9 صبح اعلام عید شد . ضربه خوردن به اعتقاد و تبعات استحلال ماه شوال نه یک روزه کمتر و بیشتر که تردید در اسلام آخوندی و نوع زمامداری اسلام است و بد بینانه تر شک در اصل اسلام است. باز باید پرسید که چرا ایران به عنوان کشوری که داعیه بیداری اسلامی را دارد در تعیین یک عید چنین نا توان و منفعل و سردر گم عمل می کند؟ و آیا این نوعی بازی جدید یا سیاست کاهش نشاط جمعی نیست ؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:52  توسط محمدجواد شایق  | 

شهادت  مولی الموحدین امیر المومنین علی المرتضی(ع) بر همه ی راست قامتان کثیر السجود تسلیت باد


                     

رمضان 1375 یزد : صلات ظهر فصل پاییزی یزد و هرم گرما توی دماغم می زند . مادرم اصرار می کند روزه ام را باز کنم . بشقابی به دست دارد و می گوید : روزه کله گنجشکی . اخم می کنم: کله گنجشکی مال بچه هاس .  قهر می کنم .

"بارها گفتم و بار دگر می گویم ... که من دلشده این ره نه بخود می پویم"

رمضان 1379 اصفهان : کوچه پاسداران با درخت ها ی بلند و جنگلی. راستی اسم درخت ها چه بود چنار ، نارون ، زبان گنجشک ، همیشه سر به هوا بودم ، فصل بلوغ است. صدایم  مردانه می زند ولی تو به تو مثل خروسی بالغ تپق می زنم . بوی حلیم بادمجان  می آید . سوم راهنمایی ام. نزدیک غروب است . کیف  بدست می روم خانه . خیابان بی سیم . گنجشگی می پرد بالا.آخرش هم نفمهیدم اسم درختان پاسدران چه بود...

"بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید ... از یار آشنا نفس آشنا شنید"

رمضان 1383  7 ماه مانده به کنکور یزد: اذان می گوید سحر است بعد سحر ها نمی خوابم . درس می خوانم . چه صبحهای عمیقی . ساعت زنگ می زند و باز و باز یک ربع به هشت است روی کتاب هایم پهن شده ام . نور از پنچره می زند تو . عجب  باز هم مدرسه ام دیر  شد.

"سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... گفت بر خیز که آن خسرو شیرین آمد"

27 رمضان1385 هتل سنتی یزد: بچه های دانشگاه مهمانی گرفتند. توی هتل سنتی یزد . دختر و پسر ها . من یک وانت گرفتم هفت و هشت بچه ها  را ریختم پشت وانت و آوردم . کباب و برنج را می آورند. نگاه ها رد بدل می شوند . بعضی ها تابلو ترند . دختری را می بینم . چه کسی می داند که بعد ها  سر نو شتمان بهم گره می خورد و چه درد هایی نمی کشم برای همین عشق خیالی... ایمان آقا رحیمی صدایم می زند . برای خواندن ... توی شب 27 رمضان اتل متل توله می خوانم...

"ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ... هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام"

21 رمضان 1386 مشهد :  بابا و مامان قصد 10 روز کرده اند . شب قدری آمده ام مشهد . توی صحن تازه تاسیس امام جا نیست می روم روی صحن قدس می شینم سرما در لا به لای کت چرم سیاهم نفوذ می کند . قرآن ها به روی سر می رود . شیخ ا نصاری شروع می کند بک یا الله... می رسد به بک یا علی ... باد سردی می وزد اشک در کاسه چشمم یخ می زند...  تا نماز صبح شلوغ است ... جایی کنار حرم می یابم . سجود آخر رکعت دوم نماز است .  تقریبا دیگر توانی ندارم . کرخ شدم . کسی از پشتم می گذرد . می لزرم . فزت برب الکعبه ... علی جان...مولا... بدترین مجازات این قوم، از دست دادن وجود توست .... مبارکت باشد.

"هر دو عالم یک فروغ روی اوست ... گفتمت پیدا و پنهان نیز هم"  

       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط محمدجواد شایق  | 

                                       

عصر تکنولوژی آدم را مجاب می کند که به فراخور  شرایط زمانی گام هایی در راستای مسائل اعتقادی بر دارد. مثلا استفاده از تکنولوژی مخابرات برای بیدار کردن دوستان و آشنایان در ماه رمضان . این خلاقیت استفاده از ابزار ارتباط برای کار خیر، دومین سالی است که توسط این بنده سرا پا تقصیر به دست اجرا در آمده است. ضمن اینکه با یکی از دوستان مقایسه ای کردم با نماز شب (نعوذبالله). هنگامی دوستم پرسید چرا شدی شب گرد تونل های مخابراتی و از یک موبایل تک زنگ مکی زنی به سی چهل تل موبایل دیگر؟ گفتم : 1400 ساله که  توی قنوت وتر نماز شب چهل تا مومن را دعا می کنیم. با اومدن اینترنت و موبایل و تبدیل شدن به دهکده ی جهانی با دکمه های موبایل ( تلفن همراه فرهنگستان فارسی خودمان!) برای همدیگه ذکر الهی العفو می گیم . حالا مگه قافیه" الهم اغفر لی المومنین و المومنات و والمسلمین والمسلمات بشه صدای بوق بیدار باش و نو ریس پانس تو پیچینگ ویا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است فرقی می کنه. همش ذکره یا خداست . چه ربنا لا تزع قلوبنا شجریان باشه چه تواشیح اسماء الحسنی و چه فزت برب الکعبه مولا و چه تک زنگ هایی که توی گوش چهل تا مومن  قدقامت السحر را زمزمه می کنه... بیاید برای هم دعا کنیم تا خدا زودتر مستجاب مون کنه ... اخه لطف عبادت به جماعتشه.

 ( البته این تک زنگ ها جواب  های جالبی هم داشته ... مثلا بعضی ها استقبال کردن یا با تک جواب می دن یا پیا مک میدن بعضی براشون مهم نیستا فقط وقتی می ببینت میگن: تک ات رسید ... بعضی برای خلاصی از دست مزاحمت شبونه یک آدم الکی خوش علاف موبایلشون را خاموش می کنند...)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:53  توسط محمدجواد شایق 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر همه فرشته سیرتان انسان نما مبارک.


           

اردوی طزرجان ارازل و اوباش موسوم به فعالین فرهنگی دانشگاه در آخرین جمعه ماه شوال یا هشتم شهریور خودمان  بر گزار شد . این هم چند تا عکس از خراب کار ها و اخراجی های دانشگاه آزاد اسلامی یزد که از رییس تا آبدارچی همه ازشون حساب می برن. منم هستم پس پیدا کنید پرتقال فروش را! (البته با کمی تاخیر که به خاطر کوتاهی قد رییس جمهور و بزرگی خودتون می بخشید)

چند تا عکس از اردوی طرزجان هم توی ادامه مطلب گذاشتم  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط محمدجواد شایق  | 

                                           

به مناسبت تولد خودم در اول شهریور، که قرار است بیست و سومین  پاییز عمرم را ببینم!

 تولدت مبارک . تولدت مبارک!

قصه غم شبونه ، خرس کوچولو می دونه:

اشک و آهی در نگاهم ، راز اشکم در نگاهی

ابر باران در بهاران ، سوز گرما در زمستان

آتش ِ غم های پاییز، روز دیگر و روز آخر

باز آمد یک تفکر ، یک زمانی پر ز شورم

یک زمانی سرد و خاموش، زندگی ام همچو موجی

در  تب وتاب ، می زند انگار بازم

یک نهیب از عالم غیب، باز باید رفت و آمد

می تراوند اشک و لبخند، در لبانم در نگاهم

شهریور  ِ سرد وگرمی ، باز اول باز آغاز

می زند انگار بر من ، باد سیلی آب نعره

می نویسد موج دریا، می سراید باز انگار:

تولدت مبارک ، تولدت مبارک....                                            اول شهریور 87

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط محمدجواد شایق  | 

                                        

گزارش یک فیلم:

صدای مهران مدیری با لحن خاصش و مکث و فشار روی کلمه های خاص در نقشی متفاوت که می گوید: "همیشه در هر بدبختی پای یک مرد در میان است!" آخر های فیلم است و سالن سینما غرق خنده می شود و زن هایی که پیروز  شدند، باز مدیری که می گوید: "ما مردها حیوان ناطق هستیم که به زن ها نیازمندیم". سینما پر از جیغ ِ بنفش ِ زنانه می شود!

فلش بک:

روی صندلی قرمز رنگ می نشینم . و سینمایی که غرق در تاریکی ست. 10 دقیقه ای هست که  فیلم شروع شده. به لطف اشتباه متصدی سینما در قسمت خانوادگی( بخوانید زوج ها یا دختر و پسر ها یا زن و شوهر ها یا مختلط) و صدا های پیچ پیچ . وبعدا صدای ترکیدن پاکت چیپس و خرش و خروش سیب زمینی های که زیر دندان له می شوند و روی فیلم و اعصاب من پارازیت می اندازند. تصویر گلشیفته فراهانی بالا می آید و بعدا حبیب رضایی که اصلا معمول نیست چه جوری این قدر مو دار شده است!  آره مثل اینکه شما قراره یک فیلم ببینید . مردها بر علیه زن ها و زن ها علیه مردها! مثل فیلم آتش بس ! با همان تدوین( یکی مرد بگه یکی زن بر له هم) و با زاویه دوربین کمال تبریزی که هر وقت فیلم طنز ساخته چیزی به سینمای افزوده.طنزی دقیق تر و ساه گونه تر و عمیق تر . نا سلامتی آق کمال تبریزیه ها! مارمولکیه! . مهران مدیری با کلاه و پالتو روی تصویر می آید !نمی شود شناختش و رضا کیانیان در نقش ریس گردن کج معلول که بعدا ریا کار بودنش (از این دسته آدمها، در جامعه ایر انی کم نیستند) توی چشم می زند . و دیالوگی می گوید مدیری به کیانیان ( در نقش وکیلی به نام جاهد) " شما که خودت کنج وماوجی ، مفسده ای نداری! برای حاجی خانم هم یکی از همین "ماشین های که خود به خود می سوزند" بگیر شرش کنده شه" و باز سینما مملو از خنده شیطنت آمیز آقایون می شود. قصه  فیلم حکایت زوج جوانی ست که هر دو شاغل هستند تصمیم به طلاق دارند . مرد جوان،ناشر کتاب است با چاپ کتابی که نویسنده آن پری طلعت پور است مخالفت می کند. و زن که در شرکتی کار می کند، پر از خانم های با قراداد های موقت و دائم ( همان تمسخر مثله حاد صیغه). وجدایی توافقی زن ومرد. بعد از طلاق مشکلات یک زن بیوه نمایان می شود و اینجاست که فیلم رو می آید و خنده های تلخی که نشان از واقعیت های  جامعه ناکوک ما ست. از بوق زدن و چراغ دادن ماشین و موتور  به زن بیوه  تا تصادف هفت هشت ماشین سر همین زن بیوه  تا دادن کارت های ویزیت توسط رانندگان مختلف به یک زن بیوه، تا آوردن گل و دسته گل برای یک زن بیوه و در آخر خواستگاری ریس ریا کار ( با بازی فوق العاده رضا کیانیان) اداره از یک زن بیوه! و گریه با صدادار( بخوانید هق هق) گلشیفته فراهانی که همزمان اتفاقات جامعه را به پدر و مادرش می گوید و اصلا نمی دانی که به حال این گریه باید گریست یا خندید.( طنز سیاه) اوضاع مرد زن طلاقی بهتر است . دختر های بهش گیر می دن یا میخواهند شوهر پیدا کنند! حتی مرد به همین خاطر به بازداشتگاه می رود و مهران مدیری که می گوید : " مرد حیوان ناطق است" . دیالوگی سیاسی دارد به این مضمون : " تبعید کردنش جزیره موریس!طرف رفته کتاب شنل قرمزی برای کودکان چاپ کرده، گفتن جلد دوم عالی جناب سرخ پوش(به خودتون زور نیارین هاشمی رفسنجانی!) . از نکات برجسته این فیلم باشگاه تیر اندازی زنان، قطع مدام آب و برق، طهارت گرفتن مرد ناشر با نوشابه سفید به خاطر قطعی آب، کوهی از بشقاب های ماهواره که در کلانتری رو یهم گذاشته، دیالوگ با نمک ریس کلانتری که از جمله "شما شبیه آنجلیا جولی نیستید" تا ربط دادنش به گرانی و تورم و فساد اقتصادی،    دست به دست دادن زن های برای چاپ کتاب و آهنگ " نور خدا می دهی " آهنگران روی چهره ریس متقلب. در آخر فیلم پری طلعت پور همان زن ناشر است و همه زن های عالم که پری هستند . و جاهد وکیل که با قاضی زن پری طلعت پور ازدواج می کند( باور کنید سر کارتان نگذاشتم ). فیلم " همیشه پای یک زن در میان است" فیلمی است سطح بالا و خردمندانه و بقولی بالای لیسانس! اگر اهل شطرنج هستید یا حل جدول یا حتی پازل چینی، دیدن این فیلم را برای یک بار (نه بیشتر به علت گرانی بلیط سینما)پیشنهاد می کنم.               

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:44  توسط محمدجواد شایق  |